X
تبلیغات
Review www.mohadese.com on alexa.com جک های. . . عکس! ! !.فیلم...زیر 18 سال!!
همه جور مطالب خواندنی... از شیر مرغ تا جون آدمیزاد 2007
 

تصاویر بی نظیر از بدن انسان (گرفته شده توسط میکروسکوپ الکترونی)

 

 

شکاف های انتهای تار موی انسان


 

 

 

مویرگ های اعصاب چشم


 

 

 

سطح روده انسان (اگر کمی دقت کنید تکه های غذا را در لابه لای روده ها می توانید مشاهده کنید)

 

 

 

 

جنین 5 روزه انسان


 

 

 

سلول تخمک زنان


 

 

 

گلوبول های قرمز خون
Click Here For Get More E-Mails From 
JoinIran Group

 

 

 

ریه انسان (حفره هایی که در تصویر می بینید محل تبادل گاز با خون می باشد)

 

 

 

نرون های عصبی در مخچه (بیش از 100 بیلیون نرون در مغز وجود دارد )ئ


 

سلول های لخته خون (این لخته های خونی در میان گلوبول های سفید خون دیده می شوند)
 

 

 

 

 

اسپرم های مردانه


 

 

 

 

 

سلولهای سرطانی ریه (با عکس قبلی ریه مقایسه کنید)


 

 

 

اسپرم های بدور تخمک برای تشکیل جنین


 

 

 

 

 

ریشه های مو درون گوش


 

 

 

 

غنچه های مزه روی زبان (بیش از 10 هزار غنچه برای مزه غذا روی زبان وجود دارند)


 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:54  توسط هر هر خان....  | 

تصویر خود فروشی در تهران....

 

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:47  توسط هر هر خان....  | 

 

رسيدن به كمال

 

 

در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود.
پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند.بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ...
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد. کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان. اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه.  پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه.. اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!  یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!

تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! 

شایا به سمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.  همین که شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند...

ما تا حالا تو زندگيمون چند دفعه اينجوري به كمال رسيديم؟؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 2:4  توسط هر هر خان....  | 

:: دستان دعا کننده ::

 

 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد .

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.

در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

 

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.

 

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

 

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم .

 

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...


بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها وآبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.

 

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:1  توسط هر هر خان....  | 
 

 

كمي بيشتر فكر كن

 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد.

اما همین كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هركسی كه می رسید، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من كاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!? او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟

در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده، موش نبود، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود. همین كه زن به تله موش نزدیك شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این كه یك روز صبح، در حالی كه از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مaفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:58  توسط هر هر خان....  | 
 

چرا پسرها به یک بزرگتر نیاز دارند؟

 





























+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:49  توسط هر هر خان....  | 

از دست دادن فرصت ها

 

jokpatogh


يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته:
به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي!!!


اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!
 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 1:24  توسط هر هر خان....  | 

چطور بهتر زندگي كنم؟!!

 

 

 

 

پرسيدم ... ،
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟
با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :


زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 23:17  توسط هر هر خان....  | 

حقه هاي عجيبي که آدم به بدنش ميتونه بزنه؟!!!

 

مي دانيم که درد جسماني علامت و نشانه ايجاد مشکل و ناهنجاري در بدن است و عوامل مختلفي باعث درد و ناراحتي جسماني مي شوند. بعضي از اين عوامل موقتي و برخي نيز طولاني مدت و نيازمند دارو و درمان هستند.
در اينجا ما ترفند هايي را بيان مي کنيم که شما با دانستن و بکار بستن آنها، بعضي از درد ها را مي توانيد موقتا کاهش بدهيد.


خارش گلو
وقتي کودک بوديد، قلقلک دادن زير بغل شما يک سرگرمي جالب بود. حالا در بزرگسالان هم مي توان از اين ترفند براي رهايي از مشکل خارش گلو استفاده کرد. وقتي که سلول هاي عصبي گوش تحريک بشوند، باعث اسپاسم عضلات گلو و گردن شده و در نتيجه شما را از شر خارش گلو راحت مي کنند. پس قلقلک دادن گوش، باعث رفع خارش گلو مي گردد!



صداهاي فراصوت بالاتر از حد آستانه شنوايي را تجربه کنيد
اگر در محلي شلوغ و پر سر و صدا هستيد، بطرف راست خم شويد و سعي کنيد با گوش راست بشنويد! گوش راست براي شنيدن حرفهاي تند و سريع مناسب تر است. گوش چپ براي تميز و تشخيص دادن تن هاي موسيقي، قوي تر است.



بر درد آمپول غلبه کنيد
به راحتي با سرفه کردن در حين تزريقات، مي توانيد درد آمپول را کاهش دهيد. سرفه کردن در اصل يک ترفندي است که باعث افزايش سريع و موقتي فشار در قفسه سينه شده و مسيرهاي عصبي درد را مسدود مي کند.



از شر جرم هاي بيني راحت شويد
فين کردن شديد را فراموش کنيد. در اينجا يک ترفند بسيار سريع و آسان براي راحت شدن از جرم ها وجود دارد: بطور متناوب با زبان خود به سقف دهانتان ضربه بزنيد، سپس با يک انگشت خود وسط دو ابرو را فشار دهيد. اين کار باعث مي شود که تيغه بيني، عقب و جلو رفته و پس از ۲۰ ثانيه، جرم هاي متراکم شده و آماده تخليه مي شوند!



از شر رفلاکس مري راحت شويد
کساني که دچار رفلاکس مري هستند، اگر به پهلوي چپ بخوابند، کمتر به اين مشکل دچار مي شوند! مري و معده تحت يک زاويه اي بهم وصل هستند، وقتي به پهلوي راست بخوابيد، سطح معده بالاتر از مري قرار مي گيرد، در نتيجه غذا و اسيد به مري بر مي گردد.



درد دندان، آخ نگو
با يک تکه يخ، قسمت v شکل بين انگشتان اشاره و شست را بماليد، بسادگي درد دندان را کاهش مي دهيد.



نوک انگشت تان را سوزانده ايد؟
اگر در اثر تماس ناگهاني با اجاق گاز يا قابلمه داغ نوک انگشت تان را سوزانده ايد، به سرعت قسمت آسيب ديده را تميز کنيد و با يک تکه يخ ماساژ بدهيد. اگر يخ نبود، از آب سرد نيز مي توانيد استفاده کنيد.



سرتان گيج مي رود و به دوران افتاده است
کافي است فقط يک دست تان را روي يک نقطه ثابت قرار دهيد، بسرعت دوران سرتان خوب مي شود. قسمتي از گوش که مسئول فقط تعادل است در داخل يک مايع شناور مي باشد، هر گاه اين مايع جابه جا بشود، تعادل شما بهم مي خورد، بکمک يک مرجع ثابت بيروني، مغز سريع تعادل خود را به دست مي آورد.



درد پهلو
گاهي به هنگام دويدن، پهلوي آدم درد مي گيرد. اين بخاطر آن است که بازدم شما با وقتي که پاي راست شما به زمين مي خورد، همزمان است. در نتيجه به ديافراگم شما فشار وارد مي شود، براي رهايي از اين درد کافي است، بازدم خود را با وقتي که پاي چپ شما به زمين مي خورد، همزمان کنيد.



جلوي خونريزي را با يک انگشت بگيريد
گرفتن بيني و به عقب برگرداندن سر، راه متداول جلوگيري از خونريزي بيني است، اما شما اگر مقداري پنبه را درست زير گردي لب بالايي، روي لثه بگذاريد و با يک انگشت آن را فشار دهيد، خونريزي قطع مي شود.



از تپش قلب در هنگام عصبانيت جلوگيري کنيد
به انگشت شست خود، فوت کنيد! عصب واگ که ضربان قلب را کنترل مي کند، بکمک نفس کشيدن، آرام مي گيرد.



مغز خود را گرم نگه داريد
بسيار چيز هاي کم اهميتي هستند که مغز را سرد و فلج مي سازند. در اين حالت، زبان خود را به سقف دهانتان فشار دهيد، بطوريکه بيشترين مقدار از سقف را بپوشاند، در اين صورت سر درد بر طرف مي شود! اين سردرد مي تواند ناشي از يک بستني يخي باشد.



از نزديک بيني پيشگيري کنيد
نزديک بيني به ندرت ريشه ژنتيکي دارد، بلکه بيشتر از خيره شدن چشم به يک نقطه در فاصله کم ناشي مي شود. بنابراين بهتر است که هر از چندي، چشم هاي خود را ببنديد، به بدنتان کش و قوسي بدهيد، و نفس عميقي بکشيد و پس از چند ثانيه به آرامي نفس تان را رها کنيد، اين کار باعث استراحت عضلات غير ارادي هم مي شوند. در نتيجه چشم ها هم استراحت مي کنند.



خواب رفتگي
اگر دست شما موقع رانندگي يا نشستن، در اثر يک وضعيت نادرست بخواب رفته باشد، به آرامي حرکت دادن سر به چپ و راست، در کمتر از يک دقيقه مي تواند اين مشکل را حل کند و از شر گزگز و سوزني شدن دست راحت شويد.



زير آب نفس بکشيد
وقتي در زير آب هستيد، اين نبود اکسيژن نيست که شما را بي چاره مي کند، بلکه دي اکسيد کربن است که باعث اسيدي شدن خون و استيصال مي گردد. بنابراين کافي است ابتدا، قبل از شنا چند نفس کوتاه و سريع بکشيد تا ميزان اسيدي بودن خون پايين بيايد. با اين ترفند مغز شما مي پندارد که اکسيژن بيشتري در اختيار دارد! به اين ترتيب ده ثانيه زمان مي خريد.



خوب حفظ کنيد
هميشه سعي کنيد کار هاي خود را قبل از خواب، پيش خود مرور کنيد و يا درباره مسئله اي که مورد نظر شما است، قبل از خواب فکر کنيد، در اين صورت وقتي بيدار مي شويد، حافظه شما بهتر و سريعتر به شما کمک خواهد کرد. هر چيزي را که شما درست قبل از خواب مطالعه کنيد، بهتر در حافظه شما ثبت و ضبط مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 1:31  توسط هر هر خان....  | 

دلبستن

 

 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.


جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 12:45  توسط هر هر خان....  | 

ايمان

 

 

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري
نميدانست. هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 0:50  توسط هر هر خان....  | 

ارزش كار

 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی .
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 1:23  توسط هر هر خان....  | 
تولد متولدین خرداد ماه مبارک باد
مشخصات كلي متولدين خرداد ماه اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش ، سريع‌الانتقال ، متلّون‌المزاج ، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري ، كنجكاو ، پرانرژي ، داراي شخصيّت دوتايي ، بي‌ثبات ، دمدمي مزاج ، هرگز كار را تمام نمي‌كند ، عاشق مسافرت ، معاشرتي ، سر به هوا ، زرنگ ، قابل تطبيق با هر محيط ، پي به اسرار مي‌برد ، نا آرام ، در جستجوي مطالب جديد ، واقعاْ با سليقه ، ماهر ، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس ، عاشق برنامه‌هاي كوتاه‌مدت ، منطقي ، عاشق حركت ، متنفّر از تقلّب ، عاشق كامپيوتر ، از كار طولاني خسته مي‌شود، عاشق شطرنج ، زود جوش ، در يك‌جا بند نمي‌شود ، نرم و غيرمستقيم حرف مي‌زند ، قابل انعطاف ، عاشق مطالعه ، عاشق جمع مردم ، رنگارنگ ، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان ، ماجراجو و بي ثبات ، شيك پوش ، غير حسود ، گاهي شاد و گاهي غمگين ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش ، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري ، كم حرف ، آب زير كاه ، اهل معاشرت ، رويائي ، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد ، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد ، با انصاف ، بدقول ، اهل زخم زبان ، گاهي لجباز ، عاشق غذاهاي تند . زن متولد خرداد زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بي‌ثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچه‌هايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود مي‌ايستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 1:1  توسط هر هر خان....  | 

آدولف هیتلر

 

 

پرونده:Bundesarchiv Bild 183-S33882, Adolf Hitler retouched.jpg

دولف هیتلر (Loudspeaker rtl.png  گوش دادن پرونده (زاده ۲۰ آوریل، ۱۸۸۹ – درگذشته ۳۰ آوریل، ۱۹۴۵) رهبر حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان در سالهای ۱۹۲۰ و ۱۹۲۱ و به مدت ۱۲ سال صدراعظم و پیشوای آلمان در بین سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ (دوران حکومت حزب نازی) در آلمان بود.[۱]

هیتلر به عنوان یک کهنه‌سرباز نشان‌دار جنگ جهانی اول، در سال ۱۹۲۰ به حزب نازی پیوست و در ۱۹۲۱ به ریاست آن رسید. او پس از زندانی شدن به خاطر شرکت در کودتای نافرجام ۱۹۲۳، با ترویج ایده‌های ناسیونالیستی، ضد کمونیستی و یهودستیزی و ایراد سخنرانیهای پرشور و پروپاگاندا، حامیانی در سطح کشور آلمان به دست آورد. هیتلر در سال ۱۹۳۳ به مقام صدراعظمی رسید و بیدرنگ یک دیکتاتوری فاشیستی تک حزبی را بنیان نهاد.[۱]. مجموعهٔ ارتشی- صنعتی آلمان توانست قوای تحلیل رفته این کشور را ترمیم و آن را تبدیل به یکی از قدرت‌های برتر اروپا در زمان خود نماید. هیتلر سیاست خارجی خود را با هدف تصرف فضای حیاتی بیشتر دنبال نمود و یکی از دلایل اولیه و عمده وقوع جنگ جهانی دوم الحاق اتریش و تهاجم به چکسلواکی و لهستاندر ۱۹۳۹ توسط او بود که در نتیجه بریتانیا و فرانسه به آلمان اعلام جنگ کردند. جنگی که بین دو قدرت محور و متفقین درگرفت و در طی این مدت اروپا و همچنین سایر نقاط دنیا شاهد ویرانی‌ها و تلفات بسیار بود.

اگرچه در عرض سه سال، آلمان و نیروهای محور بیشتر مناطق اروپا، بخشهای بزرگی از آفریقا، شرق آسیا و اقیانوسیه را اشغال نمودند، نیروهای متفقین از سال ۱۹۴۲ به بعد، از آنان پیشی گرفته و در سال ۱۹۴۵ آلمان را از هر سو احاطه نمودند. وی در همان سال و در هنگام فتح برلین، به ضرب گلوله خودکشی نمود. این جنگ در نهایت به کشته و زخمی‌شدن بسیاری منجر شد، از آن جمله می‌توان به کشتار دسته‌جمعی و سیستماتیک یهودیان که تعداد آن شش میلیون نفر تخمین زده می‌شود و همچنین میلیونها انسان دیگر توسط نازی‌ها و متحدان آنان اشاره کرد که به واقعه هولوکاست معروف گشته‌است.

 

 

دوران کودکی

 

پرونده:Bundesarchiv Bild 183-1989-0322-506, Adolf Hitler, Kinderbild.jpg

adolf hitler حدود ساعت ۰۶:۳۰ بعد از ظهر۲۰ آوریل ۱۸۸۹ در براونا-آم-این ، شهری کوچک در نزدیکی لینتز در ایالت اتریش شمالی، بین مرز اتریش و آلمان زاده شد. پدر او آلویس هیتلر ( ۱۸۳۷  ۱۹۰۳)، یک کارمند پائین رتبه گمرک بود.

مادر هیتلر، کلارا هیتلر (زادهٔ پولزل)، دومین دختر عموی آلویس بود. او شش بچه به دنیا آورد. تنها آدولف، که دومین فرزندش بود، و خواهر کوچکش پاولا در کودکی زنده ماندند.

در کتابش نبرد من، که تا اندازه‌ای تبلیغاتی نوشته شده بود، آدولف لحنی مودبانه درباره پدرش دارد، به هر حال او اظهار می‌کرد تصمیم جدی که برای نقاش شدن داشت باعث اختلاف نظرات بسیاری در بین آن‌ها شده بود. در ژانویه ۱۹۰۳ الویس درگذشت، و در دسامبر ۱۹۰۷ کلارا به دلیل ابتلا به سرطان سینه فوت نمود.

 

جوانی

 

پرونده:Bundesarchiv Bild 102-16742, Erich Ludendorff mit Adolf Hitler.jpg

 

از سال ۱۹۰۵ به بعد هیتلر در یک پرورشگاه بوهامایی زندگی می‌کرد و مادرش را تحت حمایت خود داشت. او دو بار از موسسهٔ هنرهای زیبای وین (۱۹۰۷-۱۹۰۸) به خاطر «عدم صلاحیت در نقاشی» مطرود شد. به او گفته شد که توانایی‌هایش بیشتر در زمینهٔ معماری کاربرد دارد. وی درخاطراتش که نمایانگر مجذوبیتش به همین موضوع است می‌گوید:

«هدف من از این سفر بررسی گالری موزهٔ کرت بود. اما کمی بعد از اینکه به تابلویی دقت می‌کردم متوجه می‌شدم چیز دیگریست که توجه مرا به سوی خود جلب می‌کند،و آن خود موزه بود. از صبح تا نیمه شب، توجهم از موضوعی به موضوع دیگر عوض می‌شد اما این ساختمان موزه بود که بیشترین توجه من روی آن متمرکز شده بود.» (نبرد من، بخش ۲، بند سوم)

بنا به سفارش رئیس آموزشگاه، وی متقاعد شد که مسیر تحصیلیش را تغییر دهد. ولی وی تحصیلات لازم برای معماری را نگذرانده بود:

«بالاخره بعد از مدتی تلاش یک مهندس شدم، بقیه راه مشکلی که در مدرسه ریشویل از دست داده بودم در اثر کوشش‌ها و تمرین‌های ده ساله تا اندازه‌ای جبران شد ... و هنگامی که بعد از مرگ مادرم دو مرتبه به وین آمدم این بار اقامت من چندین سال طول کشید حالت آرامش و تصمیم جدی در خود احساس کردم و کم کم غرور اولیه‌ام بیدار شد و جدا مصمم شدم که خود را به جایی برسانم.» (نبرد من، فصل ۲ بند ۸)

در ۲۱ دسامبر ۱۹۰۷ مادرش با یک مرگ دردناک بر اثر سرطان سینه در سن ۴۷ سالگی فوت کرد. هیتلر از طریق دادگاهی در لینز تمامی سهمش از ارث پدری خود را به خواهرش پائولا (Paula) واگذار کرد؛ آدولف در ۲۱ سالگی وارث ثروت یکی از عمه(خاله)‌هایش شد. او به عنوان یک نقاش در وینمشغول کار شد. او از روی کارت پستالها طرح می‌کشید و به کاسب‌ها و توریست‌ها می‌فروخت. تا قبل از جنگ جهانی اول وی حدود ۲۰۰۰ تابلوی اینچنینی نقاشی کرد.

بعد از دومین بار اخراج از موسسهٔ هنرهای زیبا هیتلر دچار فقر مالی شدیدی شد. در ۱۹۰۹ وی به دنبال سرپناهی می‌گشت و در ۱۹۱۰ در خانه‌ای که برای کارگران فقیر در نظر گرفته شده بود سکنی گزید.

مخالفت با یهود ریشه‌ای عمیق در فرهنگ کاتولیک‌های اتریش داشت. وین دارای یک جامعه بزرگ یهودی، شامل بسیاری از یهودی‌های ارتدکساروپای شرقی بود. زمانی که هیتلر در وین زندگی می کرد به دقت اوضاع سیاسی و رفتار احزاب مختلف را زیر نظر می گرفت و رفتارهای احزاب را بررسی می کرد.وی پس از بررسی احزاب اتریش به این نتیجه رسید که تنها حزبی می تواند به قدرت کامل دست یابد که بتواند تظاهرات عظیم خیابانی به نفع خود سازماندهی کند و احساسات و هیجانات مردم را در اختیار بگیرد و همچنین پشتیبانی دست کم یکی از سه نیروی اصلی کشور یعنی ارتش،کلیسا و یا شخص اول مملکت (رییس جمهور اتریش) را با خود داشته باشد.هیتلر این تجربیات را در راه به قدرت رساندن حزب نازی به خوبی به کار گرفت.وی در کتاب خود به نام نبرد من می نویسد که استدلالهای منطقی و جملات ادیبانه نیستند که تاریخ را می سازند بلکه خطابه های تحریک کننده هیجانات مردم هستند که مسیر تاریخ را تعیین می کنند.

 

در سال ۱۹۱۳، هیتلر اتریش - مجارستان به مونیخ نقل مکان کرد. در اوت ۱۹۱۴ امپراتوری آلمان جنگ جهانی اول را آغاز کرد و هیتلر برای لشکرباواریَن داوطلب شد. او یک سرباز وظیفه فعال بود که به عنوان پیغام آور در فرانسه و بلژیک در معرض دید آتش دشمن خدمت کرد. اگر چه خدمت هیتلر قابل تقدیر بود ولی به خاطر این که تابعت آلمانی او مفقود شده بود هرگز به بالاتر از سرجوخه ترفیع نیافت. او دوبار برای شجاعت در جنگ نشان صلیب آهنی، درجه دو، در دسامبر ۱۹۱۵، و صلیب آهنی، درجه یک (به ندرت به سرجوخه‌ها اعطا می‌شود)، در اوت ۱۹۱۸ را دریافت کرد.

در مدت جنگ هیتلر یک آلمانی میهن پرست افراطی شد، هرچند او تا سال ۱۹۳۲ تابعیت آلمانی نداشت. وقتی که مردم اعتقاد به شکست ناپذیری ارتش آلمان داشتند، آلمان در نوامبر سال ۱۹۱۸ تسلیم شد. هیتلر با شنیدن خبر تسلیم شدن آلمان دچار شوک شدیدی شد. او در آن زمان به خاطر حمله گازهای سمّی در بیمارستان صحرایی بود و به طور موقت دچار نابینایی شده بود. مانند بسیاری از میهن پرستان، او سیاست مداران غیرنظامی و یهودیان و کمونیست هارا در تسلیم شدن آلمان مقصر می‌دانست.

 

 

حزب نازی

 

پرونده:Benito Mussolini and Adolf Hitler.jpg

 

پس از جنگ هیتلر در ارتش ماندگار شد، و وظیفه سرکوبی شورش سوسیالیست‌ها را به خصوص در مونیخ، به عهده گرفت، چون او در سال ۱۹۱۹بهآنجا بازگشته بود.

در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) بدل شد.

 

در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخمعروف است. (این کودتا را با نام کودتای آبجوفروشی نیز می‌شناسند.)این کودتا با مقاومت پلیس در هم شکسته شد و هیتلر نیز دستگیر و حزب نازی منحل اعلام شد.هیتلر با استفاده از فرصت پیش آمده در دادگاه (حضور خبرنگاران داخلی و خارجی) توانست به شهرت خود بیفزاید.وی در دادگاه به 5 سال حبس محکوم شد اما پس از 6 ماه با قید قول شرف برای ترک اقدامات خصمانه علیه جمهوری و نیز با ممنوعیت سخنرانی آزاد شد.پس از مدتی مقامات باواریا اینطور تشخیص دادند که وی رویه خود را تغییر داده و پس از درخواست وی ممنوعیت سخنرانی وی لغو شد و فعالیت روزنامه حزب نیز از سر گرفته شد.در سالهای بعد هیتلر حزب نازی را برای در درست گرفتن قدرت سازماندهی کرد و حتی دولت سایه نیز تشکیل داد تا حزب بلافاصله پس از به دست گرفتن قدرت قادر باشد کشور را با قدرت اداره کند. [۳]

نتیجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پیروزمند در «عهدنامه ورسای» شرایطی بس خفت بار را به این کشور تحمیل کردند. هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد می‌کرد، شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیست‌ها می‌دانست و خواهان جبران آن بود. هیتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعالیت تشکیلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جریان فاشیستی حزب کارگری آلمان پیوست. در جریان فعالیت‌های تبلیغاتی استعداد بی نظیر خود را در ایراد سخنرانی‌های پرهیجان و تحریک آمیز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشین بیان می‌کرد و نفرت و کینه توزی را به جان هواداران می‌دمید.

مونیخ در هنگام کودتای آبجوفروشی

هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب «نبرد من» تشریح کرده‌است. به عقیده او نژادهای پست مانند گیاهان هرز هستند، که باعث خراب شدن گیاهان سالم می‌شوند، همچنین از یهودیان آن زمان به عنوان کسانی که دزدی، ثروت اندوزی، آلودگی و ... را رواج می‌دادند یاد می‌کند، افراد برتر حق دارند که برای رسیدن به جهانی آبادتر تمام اقوام و ملت‌های «پست و غیر اصیل» را به خدمت گیرند. ناسیونال سوسیالیسم بیان ایدئولوژیک ساده و در عین حال کاملی برای یک نظام تام گرا (توتالیتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهایی از قبیل: ملت واحد، رهبر واحد، ایدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سیاست تازه‌ای در پیش گرفت . هیتلر در نطق‌های آتشین خود وعده می‌داد که با تشکیل رایش سوم مردم آلمان به پیشرفت و بهروزی کامل دست خواهند یافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد. با شکست «رایش دوم» در جنگ جهانی اول، در آلمان «جمهوری وایمار» تشکیل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعه‌ای که لایه‌های گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هیتلر جذابیت داشت.

 

جنگ جهانی دوم

 

پرونده:Bundesarchiv Bild 183-2008-0922-500, Reichstag, Begrüßung Adolf Hitler.jpg

 

اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله آلمان به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت. هیتلر در در سال ۱۹۴۱ به خاک اتحاد شوروی حمله برد. در آخر سال ۱۹۴۱ با ورود آمریکا به جنگ، ارتشیان هیتلر در برابر جبهه وسیعی از نیروهای متفقین قرار گرفتند. ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (مقاومت استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی) ضربات سنگینی متحمل شدند.

از اوایل سال ۱۹۴۵ ارتش‌های متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش ایالات متحده از غرب وارتش سرخ از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریل ارتش سرخ برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت و آدولف هیتلر خودکشی نمود.

 

رابطه با اعراب

 

پرونده:Al-Husseini-Hilter-Berlin.jpg

محمد امین الحسینی مفتی اعظم بیت المقدس در سفر به برلین در سال ۱۹۴۱ در آغاز جنگ جهانی دوم با هیتلر دربارهٔ حل مسالهٔ یهودیان خاورمیانه و مقابله با صهیونیسم و خاتمه دادن به زندگی یهودیان گفتگو کرد.[۸][۹] در حالیکه هیتلر خواستار بیرون راندن یهودیان از اروپا به سرزمین فلسطین بود، الحسینی آنرا تهدیدی برای امنیت حضور خود در فلسطین می‌دانست و توانست هیتلر را برای نابودی یهودیان به جای بیرون راندن آنها متقاعد نماید. در ۲۵ آوریل همان سال، الحسینی طراح اصلی حمله نازیها به بوسنی شد. تحت نظر او صربهای مسیحی ارتدوکس برای متمایز شدن، مجبور به استفاده از بازوبند آبی و صربهای یهودی مجبور به استفاده از بازوبند زرد شدند. در همین حال، وقتی الحسینی خود را «محافظ اسلام» خواند، حدود صد هزار نفر از بوسنیایی‌های مسلمان به دسته‌های نازی پیوستند. تحت فرمان او دویست هزار مسیحی ارتدوکس صرب، ۲۲٬۰۰۰ نفر از یهودیان بوسنی و بیش از ۴۰٬۰۰۰ کولی به قتل رسیدند که بعدها عامل مهم نفرت بین بوسنیایی‌ها و صربها در جنگ بوسنی و هرزگووین و صربستان در دهه ۱۹۹۰ شناخته شد.

 

شکست و مرگ

 

آدولف هیتلر رهبر -رایش سوّم- در شامگاه ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ به زندگی خود پایان داد. هیتلر در زمان مرگ تنها ۵۶ سال داشت.هیتلر ۳۶ ساعت قبل از مرگش با معشوقه خود، اوا براون که از زمان شروع فعالیت در حزب نازی با او در یک عکاسی که مشتری آنجا بود آشنا شده بود پیمان زناشویی بست و با اینکه خبر نفوذ نیروهای متفقین تائید شده بود،هیتلر در آخرین ساعات عمرش با اوا براون ازدواج کرد و هنگام خودکشی نیز اوا همراه وی همزمان دست به خودکشی زد. ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی در روزِ دیD-Day) ضربات سنگینی متحمل شدند. از آغاز سال ۱۹۴۵ ارتش‌های متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش‌های ایالات متحده آمریکا و بریتانیا از غرب و ارتش سرخ شوروی از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریلارتش سرخ شوروی شهر برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت. هیتلر در مخفیگاه خود، به همراه همسر تازه اش اوا براون دست به خودکشی زد. اوا براون با شکستن کپسول سیانور و هیتلر نیز با سیانور و شلیک هم‌زمان گلوله تپانچه به سرش دست به خودکشی زدند. پیکر بی جان آن دو را دکتر گوبلز و سایرین که در سنگر بودند به بیرون بردند و به خواست خود هیتلر که خواسته بود پیکرش -چون موسولینی- به دست دشمنان نیفتد سوزانده شد.

 

منبع : و ی ک ی پ د ی ا فارسی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:50  توسط هر هر خان....  | 
 

هيزم شكن

 


روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد.

رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟

" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!


شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:49  توسط هر هر خان....  | 

.::  کوروش بزرگ در برابر اجساد پانته آ و آبراداتاس ::..

 

بدون شک تابلویی که در زیر می بینید روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد.

داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین ه زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.

چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.

در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …

ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند.

سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:  قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.

خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که  مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت : افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی

پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپاردهنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی  به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود.

در لغت نامه دهخدا ذيل عنوان "پانته آ" و نيز در "کوروشنامه گزنفون" اين داستان نقل شده است.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:16  توسط هر هر خان....  | 

مولانا ,,, كیمیای مراقبه


Prayer.jpg

 

در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد 
و آن آگاهی است 
و تنها یك گناه، 
وآن جهل است 
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها، 
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است 
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی 
توجه كافی به كردار ،  گفتار و پندار است. 
زمانی كه تا به این حد از احوال جسم، 
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم، 
آن گاه معجزات رخ می دهند. 
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او 
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان 
سراسر طنز است! 
چرا كه انسان نا آگاهانه 
همواره به جست و جوی چیزی است 
كه پیشاپیش در وجودش نهفته است! 
اما این نكته را درست زمانی می فهمد 
كه به حقیقت می رسد! 
نه پیش از آن! 
مشهور است كه "بودا" درست در نخستین شب 
ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح 
زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در 
جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان 
سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد 
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه 
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان 
"بودا" می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی 
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی. 
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش 
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال 
زندگی خود نرفته ای؟! 
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها 
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش 
می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی 
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را 
از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را 
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم 
آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در 
كنار خانواده ات یافت نمی شد؟! 
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از 
سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه 
جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست 
و نه چیزی برای جستن!" 
حقیقت بی هیچ پوششی 
كاملا عریان و آشكار در كنار ماست 
آن قدر نزدیك 
كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی 
باشد! 
چرا كه حتی در نزدیكی هم 
نوعی فاصله وجود دارد! 
ما برای دیدن حقیقت 
تنها به قلبی حساس 
و چشمانی تیزبین نیاز داریم. 
تمامی كوشش مولانا 
در حكایت های رنگارنگ مثنوی 
اعطای چنین چشم 
و چنین قلبی به ماست 
او می گوید: 
معجزات همواره در كنار شما هستند 
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند 
فقط كافی است نگاه شان كنید 
او گوید: 
به چیزی اضافه تر از دیدن 
نیازی نیست! 
لازم نیست تا به جایی بروید! 
برای عارف شدن 
و برای دست یابی به حقیقت 
نیازی نیست كاری بكنید! 
بلكه در هر نقطه از زمین، 
و هر جایی كه هستید 
به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز 
شاهد زندگی 
و بازی های رنگارنگ آن باشید، 
كافی است! 
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم 
صدق میكند! 
تمامی راز مراقبه 
در همین دو نكته خلاصه شده است 

"شاهد بودن و گوش دادن" 
اگر بتوانیم 
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:27  توسط هر هر خان....  | 

کشف انسان‌هایی با 11متر قد!! (+عکس)

راستش ما درباره این انسان های بلند قد تو کلاس تاریخ بحث کردیم و چند تا عکس از اونا رو دیدیم ولی باورمون نشد... حالا شما ببینید و . . .

آنهاخیلی بلند،بزرگ ،وخیلی نیرومند بودند. چنان بودندکه می‌توانستند بازو هایشان اطراف یک تنه درخت بگذارندوآن را از ریشه بکنند...

 Recent gas exploration activity in the south east region of theArabian desert uncovered a skeletal remains of a human of phenomenal size. 
اخیرا در یکی از مناطق جنوب شرقی عربی ( عربستان ) کاوشگران گاز بقایای اسکلت انسانی را در اندازه خارق العاده ( پیدا کردند).

 


 This region of the Arabian desert is called the Empty Quarter, or in Arabic, 'Rab-Ul-Khalee' . 
بیابان مورد نظر را  یک چهام خالی یا به عربی ربع الخالی می‌نامند .( به این معنی که اگر شبه جزیره ی عربستان را به چهار بخش قسمت کنیم ، یک چهارم آنرا این بیابان شامل می‌شود .)  
 The discovery was made by the Aramco Exploration team.  
کشف مذکور را گروه کاوشگر آرامکو انجام داده است . 
As God states in the Quran that He had created people of phenomenal size the like of which He has not created since.  
در قرآن کریم خداوند می فرماید مردم خارق العاده ایی را خلق کرده که تا به حال مانند آن را خلق نکرده است .
 

 These were the people of Aad where Prophet Hud was sent. 
این مردم ( قوم ) نام عاد نامیده می‌شدند که برای آنها پیامبر(ی به نام ) هود فرستاده شد .  
They were very tall, big, and very powerful, such that they could put their arms around a tree trunk and uproot it. 
آنهاخیلی بلند،بزرگ ،وخیلی نیرومند بودند. چنان بودندکه می‌توانستند بازو هایشان اطراف یک تنه درخت بگذارند و آن را از ریشه بکنند.
 Later these people, who were given all the power, turned against God and the Prophet and transgressed beyond all boundaries set by God.  
تعدادی از این مردم قدرت خود را علیه خداوند و پیامبر او صرف کردند و خداوند همه آنها را که پا را ( از فرمان خدا ) فراتر نهاده بودند، گرد آورد .  
 As a result they were destroyed.  
در نتیجه ( به دلیل نافرمانی ،‌ خداوند ) آنها را نابودساخت. 
Ulema's of Saudi Arabia believe these to be the remains of the people of Aad. 
این بقایا در عربستان سعودی متعلق هستند به ( قوم ) 
 Saudi Military has secured the whole area and no one is allowed to enter except the ARAMCO personnel. 
ارتش سعودی منطقه را تحت حفاظت دارد و هیچکس بجز کارکنان آرامکو حق ندارد وارد آن شود.
 

 

 It has been kept in secrecy, but a military helicopter took some pictures from the air and one of the pictures leaked out into the internet in Saudi Arabia. 
این مکان به شکل مخفی و پنهان حفاظت و نگهداری می‌شود اما یک هلیکوپتر نظامی ارتش سعودی تعدادی عکس هوایی از منطقه گرفته است که یکی از عکس ها از طریق اینترنت به بیرون نشت ( منتشر ) کرده .

  
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:8  توسط هر هر خان....  | 

 

شهادت حضرت فاطمه (س) را به همه دوستان عزیز  و مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنیم و برای شما از زندگینامه حضرت فاطمه (س) اماده کردیم که امید وار هستیم که همه ی ما  در همین میسر زندگی کنیم و از درس زندگی را از حضرت فاطمه (س) یاد بگیرم انشالله که خوشتون بیاد و بهترین بهره رو ببرید با ارزوی ساعت خوشی را برای شما دوستان عزیز داریم .

 

 

زندگى بانوى بزرگ اسلام با آن كه در جوانى به خزان گراييد، در همان دوران كوتاه، درس هاى فراوانى براى پيروان حضرتش به جا گذاشت. يكى از اين آموزه ها كه سراسر عمر پربركت فاطمه مرضيه (س) يكصدا و همسو آن را فرياد مى كرد، اهتمام و جديت نسبت به دين بوده است.
مظلوميت با همه بخش هاى زندگى صديقه طاهره پيوند خورد، به ويژه حوادث دوران پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) كه همچو تندبادى بر آن ياس نبى وزيد و منجر به شهادت دردناك و غم آور آن ريحانه رسول گرديد، اما همين مظلوميت هاى پيوسته نيز همگى يك جهت را نشان مى دهد و آن ?سوى دين دارى و پايدارى به پاى دين اصيل است.
ولادت حضرت فاطمه (س) با انزواى مادربزرگوارش ازسوى زنان قريش همراه شد. آنان به دليل ازدواج حضرت خديجه (س) با پيامبر اسلام (ص) با وى قطع رابطه كردند و حاضر نشدند در لحظات دشوار وضع حمل به يارى او بشتابند. بدين شكل زهراى اطهر (س) در فضايى آكنده از مظلوميت متولد شد. اما پيام اين مظلوميت چيزى نبود جز دفاع از دين خدا و حمايت از رسول خدا محمد (ص)
 كودكى فاطمه مرضيه (س) با دوره نخست تبليغ دين در مكه توأم گرديد. مشاهده پدر كه به ضرب سنگباران زخمى شده يا شكمبه شتر بر سر و روى مباركش ريخته اند، بخشى از سهم كودكى فاطمه (س) در رسالت دشوار رسول خدا محمد (ص) بود.

 


اوج اين سختى، در سه ساله محاصره در شعب ابى طالب (ع) به وقوع پيوست. تلخ كامى هايى كه با مرگ مادر عزيزش، تلخ تر شد. پيام اين دوران نيز در پاسخ نبى اكرم (ص) به وعده هاى فريباى سران مكه جلوه مى نمود كه فرمود: اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قراردهيد تا امر رسالت الهى را وانهم، چنين نخواهم كرد. و اين درس بزرگ استقامت در دين بود.
 آغاز نوجوانى آن حضرت در مدينه با جنگ هاى پى درپى عليه مسلمانان همراه شد. عروس خانه اميرالمؤمنين عليه السلام در غياب همسر خود كه سردار بى بديل سپاه اسلام بود، بارسنگين كارهاى خانه و رسيدگى به فرزندان خردسال را به دوش مى كشيد. داستان دستان زهراى مرضيه (س) كه از چرخاندن آسياب سنگى زخم شده بود و چادر وصله دار حضرتش كه سلمان را به گريه انداخت، همچنين ماجراى شبهاى خانه على عليه السلام كه فرزندان كوچكش گرسنه سر بر بالين مى گذاشتند، گوشه هايى از درد و رنج نوعروس آسمانى اسلام است كه همگى به پاى نهال نورس اسلام و براى جان گرفتن درخت رسالت بود.
عزاى غمبار سيدالشهدا عليه السلام كه بزرگترين مصيبت تاريخ بشر است، پيشاپيش خاندان نبوت را به استقبال خود برد.

 


براساس روايات معتبر، جبرئيل براى رسول خدا (ص) خبر از فرزندى آورد كه خداوند متعال به زهراى اطهر (س) عطاخواهد كرد و امت او را به شهادت خواهند رساند.
حضرت فاطمه (س) خواست تا اين تقدير الهى تغييريابد. اما فرشته وحى مجدداً خبر آورد كه پاداش اين امر، استمرار امامت در نسل حسين عليه السلام خواهد بود. ادامه سلسله امامت يعنى به كمال رسيدن كار همه انبياى گذشته.
سخن كه بدين جا رسيد حضرت فاطمه (س) اين بار سنگين را پذيرفت. اندوه مظلوميت حسين عليه السلام حتى پيش از ولادت، قلب و جان بانوى بزرگ اسلام را آكند و تا آخرين مراحل حيات همراه ايشان بود چنان كه در لحظات سراسر اندوه وداع آن حضرت با همسر مظلومش اميرالمؤمنين عليه السلام از آخرين وصاياى صديقه طاهر ه اين بود: ... كشته دشمنان در كنار فرات را از ياد مبر.
اين همه اندوه فقط به پاى دين و براى حفظ آن.

 


 گذشته از جهت گيرى كلى در زندگانى حضرت زهرا (س)، تعاليم آن بانو نيز در جهت ترويج و تشويق اهتمام به دين قرار داشت. امام عسگرى عليه السلام نقل مى فرمايد: كه روزى خانمى خدمت حضرت زهرا (س) آمد و سؤالاتى راجع به نماز پرسيد. چون تعداد سؤالات زياد و زمان طولانى شد، زن خجالت كشيد و گفت: بس است ديگر زحمت نمى دهم.
بانوى اسلام فرمود: هرچه مى خواهى بپرس. آيا اگر كسى اجير شود كه بار سنگينى را به بام برساند و يكصدهزار دينار (طلا) اجرت دريافت كند اين كار بر او سخت مى آيد... من سزاوارترم كه اين كار برم گران نيايد. از پدرم رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: دانشمندان شيعه ما در روز قيامت درحالى محشور مى شوند كه به اندازه فهم و دانش و كوشش آنان در راه ارشاد بندگان، بر قامتشان خلعت هاى كرامت و بزرگوارى افكنده مى شود.

 


اين نحوه برخورد بانوى بزرگ اسلام، نوعى ارائه الگوى عملى به پيروانش در جهت اهميت دادن به فهم و پرسشگرى دين و فرهنگسازى دراين زمينه است.
در موردى ديگر حضرت زهرا (س) به خانمى حجت و استدلالى آموخت تا در بحث بر مبلغ معاندى پيروز شود.
زمانى كه آن زن پس از غلبه بر مخالف، ابراز شادى زيادى نمود، حضرت به او فرمودند: شادى فرشتگان به واسطه غلبه تو بر آن زن بيش از سرور تو است و غصه شيطان و عوامل او به واسطه حزن آن زن معاند، بيش از غصه خود او است.
- ماجراهايى كه پس از رحلت رسول خدا (ص) بر فاطمه مرضيه (س) گذشت و شدت حزن و اندوه آن گرامى در آن دوران به وصف نمى آيد.
تعبير خود ايشان در شعر منسوب به حضرتش اين است: مصيبت هايى بر من فروريخت كه اگر به روزها افكنده مى شد آنها را به شبهاى تاريك بدل مى نمود.
آن بانو به موجب كلام امام صادق عليه السلام، پس از درگذشت پدر، دائماً اشكبار بود و پى در پى از شدت غصه از حال مى رفت و جسم مباركش مستمراً تراشيده مى شد. اما آن ولى و حجت الهى به همه اين اندوهها جهت الهى داد و همه را براى تقويت دين خدا و تحكيم موقعيت وصى و جانشين رسول خدا (ص) هزينه كرد و در كمال ماتم زدگى، مصائب خود را زمينه نهيب زدن بر مردمانى قرارداد كه غفلت و مصلحت انديشى دنيايى در خطر برگشت به جاهليت قرارشان داده بود.
اين چنين بود كه زهراى اطهر (س) در چهره بزرگترين حامى و پيشواى مظلوم خويش ظاهر شد و سند حقانيت اميرالمؤمنين عليه السلام و مظلوميت آن جناب را با خون خود مهر كرد و ابديت بخشيد.

 


حضرت فاطمه زهرا (س) در دوران كوتاه رحلت رسول خدا (ص) با شهادت خويش، يكبار به مسجد نبوى پاى گذاشت و خطبه خواند چنان كه عظمت و هيبت كلام فاطمى ستونهاى مسجد و بلكه عرش الهى را به لرزه انداخت.
در شرايطى كه جو سنگين حاكم بر مدينه نفس ها را در سينه ما خفه مى كرد، دختر پيامبر (ص) حقايق را در چهره مسلمانان نهيب زد: اى بندگان خدا شما پرچمداران امر و نهى و حاملان دين و وحى او هستيد، شما امانتداران خدا بر خويشتن بوده و مأمور رسانيدن احكام دين او به ملل ديگر مى باشيد...
به سوى شما از ميان خودتان پيامبرى آمد كه رنج و ناراحتى شما بر او دشوار بود و بر ايمان آوردن شما حرص مى ورزيد و به مؤمنين دلسوز و مهربان بود...

و هنگامى كه خداى تعالى خانه جاودانى انبيا و جايگاه برگزيدگان را براى پيغمبرش اختيارنمود، كينه هاى درونى و نفاق شما ظاهر گشت و جامه دين مندرس و فرسوده شد، گمراهان خاموش به سخن درآمدند و گمنامان فرومايه دعوى نبوغ كردند. شتر باطل گرايان به صدا درآمد و در صحن خانه هايتان جولان نمود. شيطان از كمينگاه خود درحالى كه شما را به سوى خود مى خواند سركشيد و ديد كه چه زود دعوتش را پذيرفتيد...

 

http://www.takimg.com/images/q8glx5w3p79oo17ja8go.jpg


كجا مى رويد در حالى كه كتاب خدا پيش روى شما است. كتابى كه مطالب و امورش هويدا و احكامش درخشان و نشانه هايش روشن و نواهيش آشكار و اوامرش واضح است و شما آن را پشت سر خود انداخته ايد؟ آيا قصد اعراض از قرآن را داريد و يا به غير قرآن مى خواهيد داورى كنيد و حكم غير قرآن براى ستمكاران چه بد جزايى است! و هر كه جز اسلام دين ديگرى اختيار كند از او پذيرفته نشود و در قيامت جزو زيانكاران خواهد بود. همه هستى و لحظه لحظه عمر حضرت فاطمه مرضيه (س) يك بانگ را تكرار مى كرد. فرياد اعتنا و توجه به دين خدا، آنچنان كه خداوند خود خواسته و بدان امر فرموده: فرياد بيدار باش به مسلمانان كه خط اصيل دين را گم نكنند و اين نهيب ها در دوران پررنج پس از پيامبر (ص) تا لحظه شهادت بانوى اسلام، به شكل فريادهاى اعلام مظلوميت على اميرالمؤمنين عليه السلام و يادآورى حق پايمال شده او كه نشانه زير پا نهادن دين خدا بود، درآمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:53  توسط هر هر خان....  | 

مرد 26 ساله چینی با نامزد 21 ساله خود که 8 روز قبل به قتل رسیده بود ازدواج کرد!!
این زوج تصمیم داشتند که در چهارم فوریه با یکدیگر ازدواج کنند اما در 28 ژانویه یک هفته قبل از ازدواجشان دختر بخت برگشته شود بوسیله دو سارق کشته می‌شود. با تمام رنج فقدان و عشق مرد هنوز تصمیم به ازدواج با نامزد خود را داشت.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مراسم ازدواج آنها در سالن تشیع جنازه برگزار شد و خانواده هر دو شاهد مراسم بودند. عروس لباس بسیار زیبایی پوشیده بود و در تابوت کریستالی خوابیده بود.
 
 
 
 
 
داماد عکس عروس را در مقابل سالن برای خوش آمد گویی به مهمانان در دست گرفته بود.
 
 
 
 
 
داماد حلقه ازدواج را به عروس مرده داد
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:19  توسط هر هر خان....  | 
 

اخبار ايران در ۵۰ سال ديگر (طنز) بخوانيد

 

این فقط یه نوشته طنزه سیاسی نیست

 

* سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قرائت سوره بقره) اخبار امشب را به سمع و نظرتان میرسانیم.

* قیمت هر سکه طلا امروز دربازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

* ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام پژو ایکس دی اماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول انتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز ف ی * ل * ت ر نشده اند به سه عدد رسید.

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت .علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خدا حافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت به قولی.

* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند.

* یکصد و شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .

* به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد.
وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد

* به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد .

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون میتوانستند یک اتومبیل بخرند.

* روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد.

70 در صد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد

* از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

*شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:21  توسط هر هر خان....  | 

ازدواج با مرده شور!

برای شادی روح همه گذشتگان خودتون 1 فاتحه بخونید.

 

رفته بودم دیدن اهل قبور

عاشقم شد پیرمرد مرده شور!

پای او شل بود و دندانی نداشت

چشمهایش هم کج و هم نیمه کور

روی هر قبری نشستم دیدمش

کم کمک آمد جلو آن لندهور

گفت هفتاد و دو ساله روز و شب

می کنم از توی قبرستان عبور

بوده ام اما مجرد تا به حال

شاید از روی غرض یا از غرور

دیدمت من را پسندیدی تو هم

پس در و تخته شود امروز جور

سکه چون ارزش ندارد توی قبر

مهریه ت یک لا کفن، یک دانه گور!

هفت تا میت بشویم رایگان

از فک و فامیلتان، نزدیک و دور

شیربهایت می شود با نرخ روز

سدر و کافور و کفن، حد وفور

چون تفاهم هم مهم است این وسط

گاه گاهی مرده ای را هم بشور!

روزهایی راحتی از پخت و پز

جمعه شب ها می رسد کلی نذور!

در بهش زهرا برایت قبر خوب

نصف قیمت می کنم من جفت و جور!

گر جوابت مثبت است افتاده ای

هفت شب جشن و عروسی و سرور

من بله گفتم به او با یک دلیل

چون که شوهر گیر می آید به زور!

یک عدد خرما دهان من گذاشت

با کفن روی سرم انداخت تور!

اشهدی خواند و همان جا روی قبر

عقد کرد آخر مرا آن مرده شور!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:8  توسط هر هر خان....  | 

زندگی ما


پدر و پسر در كوه ها قدم می زدند.ناگهان پسرك زمین خورد و صدمه دید فریاد كشید ووواو... و با كمال تعجب شنید صدایی در كوهستان تكرار كرد ووواو...و. با تعجب فریاد كشید" تو كی هستی؟"

و جواب شنید" تو كی هستی؟" پسرك فریاد كشید" من تو را تحسین می كنم" صدا جواب داد "من

تو را تحسین می كنم" پسرك عصبانی شد و فریاد زد "ترسو" و جواب شنید"ترسو"

پسرك به طرف پدرش برگشت و پرسید "داره چه اتفاقی می افته؟" پدر لبخندی زد و گفت:"پسرم دقت كن" و فریاد كشید،تو یك قهرمان هستی" صدا پاسخ داد "تو یك قهرمان هستی."

پسرك شگفت زده شد اما چیزی دستگیرش نشد.پدر پاسخ داد : مردم این پدیده را اكو می نامند اما در واقع این زندگی است.هر چیزی كه انجام دهی یا بگویی بسوی تو باز خواهد گشت و زندگی انعكاس كارهای ماست. اگر در دنیا بدنبال عشق باشی، در حقیقت عشق را بوجود می آوری. اگر رقابت بیشتری بخواهی، رقابت را بوجود می آوری. و این هماهنگی میان همه چیز و در همه جوانب زندگی برقرار است.تو هر چیزی را كه به زندگی بدهی،زندگی همان را به تو خواهد داد.

زندگی تو یك اتفاق نیست،آن ها انعكاس وجود خود تو هستند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:4  توسط هر هر خان....  | 

سرزمين گربه ها

 

 


 


سرزمين گربه ها

سرزمين گربه ها

سرزمين گربه ها

سرزمين گربه ها

سرزمين گربه ها

سرزمين گربه ها

سرزمين گربه ها

 

 

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:35  توسط هر هر خان....  | 

به نام خدا

 

 عشق و ازدواج انسان با ربات در سال ۲۰۵۰

 

 

    ازدواج با رباتها

    یک محقق هوش مصنوعی چنین پیش بینی کرده است که علم روباتیک در سالهای آتی چنان

      پیشرفت خواهد

    کرد که از سال ۲۰۵۰، مردم با روباتها ازدواج خواهند کرد.

    به گفته دیوید لوی David Levy یک محقق بریتانیایی هوش مصنوعی، روباتها با امکان برقرار

    کردن گفتگوی هوشمندانه، ابراز احساسات و پاسخ دهی به احساسات و عواطف انسانها- تا جایی

     شبیه به انسانخواهند شد که بیشتر به یک نژاد جدید انسان میمانند.


   او میگوید که در این زمان خبری از حرکات مقطع و صدای مصنوعی معروفی که معمولا از

  روباتها انتظار  داریم، نخواهد بود. روباتها ماشینهایی انسان مانند خواهند بود که انسانها عاشق آنها

     شده، دوست و یاور و  حتی همسر آنان میشوند.

   ممکن است این گفته مانند داستانهای علمی تخیلی به نظر برسد، اما لوی میگوید که این امری است

  که نوع بشر در طی چند دهه اخیر مدام به سوی آن حرکت کرده است.

 


 




   لوی، که استاد بین المللی شطرنج نیز هست و سالهاست که به ساخت بازیهای شطرنج کامپیوتری


   اشتغالدارد، میگوید: “روباتها کار خود را در کارخانجات خودروسازی آغاز کردند. جایی که در آن

    هیچ برخوردشخصی وجود نداشت. سپس افرادی دست به ساختن روباتهای نامه پخش کن و سپس

    سگهای روباتیک زدند و امروزه روباتهایی برای مراقبت از سالمندان ساخته میشوند. در طی ۲۰

    سال گذشته، ما به سمت روباتهاییرفته ایم که ارتباط بیشتری با انسان داشته باشند و این مسیر به

   سوی رابطه ای احساسی تر حرکت خواهد کرد، رابطه ای محبت آمیز و دارای انگیزه های جنسی.”


  به عقیده لوی، برقراری رابطه جنسی میان انسان و روبات ممکن است بسیار سریعتر از آنچه تصور میشود،یعنی حدود ۵ سال آینده، به وقوع بپیوندد.


   ساختن چنین روباتی بسیار ساده تر از روباتی خواهد بود که بتواند رفیق خوبی باشد. به گفته لوی

 بزرگترین  پیشرفت در علم روباتیک این خواهد بود که یک روبات بتواند یک گفتگوی جذاب را

پیگیری کرده و ادامه  دهد، خودآگاه بوده و تواناییهای احساسی داشته باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:26  توسط هر هر خان....  | 

پاره آجر

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
 پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
 پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
 مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،


او مجبور ميشود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:58  توسط هر هر خان....  | 

آیا شکل بدن در هنگام خواب، بیانگر شخصیت شماست؟

آیا شکل خوابیدن ما، می‌تواند حاوی اطلاعاتی در مورد شخصیت ما باشد؟

این ایده که موقعیت بدن حین خواب و شخصیت به هم ربط دارند، چیز تازه‌ای نیست. روانکاوان از دیرباز در پی اثبات چنین چیزی بودند و چنین ارتباطی به خوبی با تئوری رؤیای فروید سازگار است.

فروید باور داشت که وقتی به خواب می‌رویم، ما با ناخودآگاه خود که حاوی امیال ناخوشایند و ناخواسته‌مان است، تنها می‌مانیم، امیال و خواسته‌هایی که نمی‌خواهیم به صورت ارادی به آنها فکر کنیم. کارکرد رؤیا این است که امیال را به صورت نمادین و قابل قبول‌تری به ما عرضه کند.

فروید عقیده داشت که رؤیاها در حکم «مسیر شاهانه‌ای به سوی ناخودآگاه» هستند. بر اساس تئوری فروید، شخصیت ما تا حد زیادی انعکاس، چگونگی مدیریت و دفاع ما علیه امیال ناخواسته‌مان است.

فروید در حین بعضی از جلسات روانکاوی، از بیمارانش می‌خواست که در برابر او راحت باشند و به آرامی در موقعیتی که راحت هستند و معمولا در هنگام خواب به خود می‌گیرند، در بستر دراز بکشند و بعد از روی نحوه آرام گرفتن بیمارانش، به عنوان یکی از شاخص‌های ارزیابی شخصیت استفاده می‌کرد.

یکی از اشخاصی که کتابی در این زمینه تألیف کرده است، دکتر ساموئل دانکل است، او که یک روانپزشک مقیم نیویورک است، کتابی با عنوان «موقعیت‌های خواب: زبان شبانه بدن» نوشته است. در این کتاب او نوشته است که موقعیتی که در شب به بدنمان هنگام خواب می‌دهیم، بازتابی از کارها و چالش‌های روزانه‌مان است.

 

البته چیزهایی که تا اینجا برایتان نوشتم، زاویه دیدی روانشناسان را نشان می‌دهد، اگر از پزشکان دیگر مثلا از یک جراح مغز و اعصاب در مورد موقعیت خواب بپرسید، به احتمال زیاد چیزی که به شما خواهد گفت این است: بهترین موقعیت خواب، خوابیدن به پشت است. در این حالت سرتان باید کمی بالاتر از بدنتان قرار بگیرد و زاویه‌ای ۱۰ تا ۳۰ درجه‌ای با بدنتان داشته باشد. در این وضعیت بیشترین مقدار خون به مغزتان می‌رسد و تنفس بهتری خواهید داشت. بهتر است پاها هم کمی بالاتر از تنه قرار بگیرند.

از دید پزشکان، خوابیدن روی شکم اصلا خوب نیست، چون اعضای داخلی را تحت فشار قرار می‌دهد و ثابت شده است که کسانی که عادت دارند دمر بخوابند، بیشتر از دیگران دچار درد گردن و کمر می‌شوند.

اما «کریس ایدزیکوفسکی» که مدیر سرویس ارزیابی و مشاوره خواب است، اخیرا با بررسی شکل خواب یک هزار نفر، شش وضعیت شایع‌تر خواب را با اشکال شخصیتی مختلف مرتبط کرده است.

 

۱- شکل جنینی: ۴۱ درصد افراد، در هنگام خوب، شکل جنینی به خود می‌گیرند. زن‌ها دو برابر مردها، دوست دارند که در این وضعیت به خواب بروند. این اشخاص برون‌گرا و در عین حال حساس هستند. ممکن است خجالتی باشند، اما زود صمیمی و خودمانی می‌شوند.

۲- افرادی که به پهلو می‌خوابند، در حالی که دست‌ها و پاهایشان کشیده است. این افراد غالبا اجتماعی هستند، آنها آسان‌گیر هستند و زود اعتماد می‌کنند و حتی در مواردی ساده‌لوح هستند. ۱۵ درصد افراد در چنین وضعیتی می‌خوابند.

۳- این افراد هم به پهلو می خوابند، ولی عادت دارند دستهایشان را در هنگام خواب در جلوی بدنشان بگیرند. ۱۳ درصد افراد در هنگام خوب این شکل را به خود می‌گیرند.  این افراد، غالبا روشنفکر و در عین حال بدگمان و مشکوک هستند. آنها وقتی تصمیمی بگیرند، در پی گرفتن آن، ثابت‌قدم هستند.

۴- افرادی که به پشت می‌خوابند و اصطلاحا وضعیت سرباز به خود می‌گیرند. ۸ درصد افراد دوست دارند، در این وضعیت به خواب بروند. این افراد غالبا آرام و خوددار هستند و از هیاهو پرهیز می‌کنند و دوست دارند خود و دیگران را به استانداردهای بالاتری برسانند. البته آنها در عین حال، احتمال دارد که در هنگام خواب خر و پف کنند.

۵- افرادی که دمر می‌خوابند و دستشان را زیر بالش می‌گیرند یا بالش را بغل می‌کنند. ۷ درصد افراد در هنگام خوابع دمر می خوابند. آنها عجول و بی‌پروا هستند و از انتقادهایی که در مورد آنها می‌شود، استقبال نمی‌کنند.

۶- موقعیت ستاره دریایی، افرادی که به پشت می خوابند، دستهایشان را بالا می‌گیرند و نزدیک سر و بالش می‌برند. ۵ درصد افراد این موقعیت را دوست دارند. این افراد شنونده‌های خوبی هستند و یاری‌رسان دیگران هستند، آنها دوست ندارند که در مرکز توجه دیگران قرار بگیرند. آنها بیشتر از دیگران، احتمال دارند که خر و پف کنند و بیشتر از بقیه دچار اختلال خواب می‌شوند.

- تنها، ۵ درصد افراد در شب‌های مختلف، موقعیت خواب متفاوت اختیار می‌کنند و بقیه در همه شب‌ها، یکسان می‌خوابند.

- تنها ۱۰ درصد افراد، در هنگام خواب، همه بدن را با پتو می‌پوشانند و سایر مردم، عضوی از بدن مثلا یک دست، یک پا یا هر دو پا را بیرون پتو می‌گذارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:1  توسط هر هر خان....  | 

چهار چيز را نمي توان بازگرداند

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...

يادمون باشه كه چهار چيز هست که نمي‌شه اونها رو بازگردوند :

1. سنگ ... پس از رها کردن!

2.حرف ... پس از گفتن!

3.موقعيت... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:4  توسط هر هر خان....  | 

پاسخ مهناز افشار در خصوص شباهتش به گوگوش


مهناز افشار در خصوص شباهتش به یک بازیگر زمان طاغوت با طعنه ای به خود در خصوص اینکه دیوانه است(!) گفت: برخلاف آنچه همه فکر می کنند، من از این مقایسه خیلی هم لذت می بردم برای اینکه اصلا همین مسئله باعث شد به سینما بیایم.
به گزارش پيمانه، وی در گفتگو با یک مجله جوان با بیان این مطلب که هیچگاه به زنان زیبا و بهتر از خودش حسودی نمی کند، درباره حسادت به گلشیفته فراهانی گفت: حسادت من فقط وقتی گل می کند که ببینم به دیگری محبت بیشتری شده تا به من... مثلا هیچ وقت حسادت نمی کنم که چرا گلشیفته فراهانی موقعیتی به دست آورد و در یک فیلم هالیوودی بازی کرد. شاید بگویم خوب بود من هم موقعیت های خوبی بدست می آوردم، اما هیچ وقت به واسطه این مسئله حسادت حرص خورنده ندارم که خودم را زجر بدهم.
این بازیگر سینما در این گفتگوی کاملا صریح و بدون رودربایستی با اذعان به این نکته که در تمام مدت بازیگری اش هیچگاه در جشنواره فیلم فجر دیده نشده است، و در 6سال ابتدای بازیگری عاشق دیده شدن عکسش روی مجلات بوده و حالا سینما برایش مهم است، اظهار کرد: سال پیش فیلمنامه های خوبی به من پیشنهاد شد. وسوسه انگیز بود و نمی توانستم ردشان کنم. با خودم گفتم: مهناز، تو اینهمه فیلم بازی کردی و دیده نشدی. امسال دیگر وقت این است که دیده شوی. پس این کارها را قبول کن. دنبال این بودم که توی جشنواره دیده شوم.

وی با ابراز اینکه گرفتن جایزه از فجر همیشه برایش مهم بوده، عنوان کرده است: برای من جایزه مهم است. جایزه همیشه برای من مهم بوده و اگر فکر کنم می برم و بعد نبرم، خیلی ناراحت می شوم. این بازی های روانی واقعا آسیب پذیرم می کند. برخلاف مهناز افشاری که اینجا می بینید من واقعا روحیه ضعیفی دارم.
افشار همچنین در ادامه گفتگوی خود اشاره ای هم به شباهتش با هنرپیشه زمان طاغوت کرده و گفته است: من واقعا در سینما اذیت شدم. خیلی حرفها زدند. من معتقدم اگر شبیه یک آرتیست بزرگ و تکرار نشدنی هستم نمی توانم او باشم. در صورتی که توی مطبوعات چقدر حرف های جعلی دراین باره نوشتند که توی مطبوعات در مقطعی باعث تنفر مردم از من شد. من با «شور عشق» آمدم و منتقدان به آن فیلم «زرشک زرین» دادند. تنها فیلمی که زرشک زرین گرفت.
وی با ابراز علاقه از لذت بردن از این قیاس می افزاید: برخلاف آنچه همه فکر می کنند، من از این مقایسه خیلی هم لذت می بردم. برای اینکه اصلا همین مسئله باعث شد به سینما بیایم. اما حالا باید قضاوت کنید و ببینید که مهناز افشار توانست از این ابزار استفاده کند و خودش را به عنوان بازیگر تثبیت کند یا نه.
وی در پایان مصاحبه نیز بیان می کند؛ هرکس مصاحبه‌اش را بخواند با خودش می گوید او آدم دیوانه ای است و در مقابل سوال مصاحبه شونده که آیا او دیوانه است(؟) پاسخ مثبت می‌دهد!
او همچنین از اینکه برخی اوقات جواب تلفن را ندهد لذت می برد و در دوران کودکی مادرش رخت خواب او را اتو می کرده تا گرم باشد و او راحت بخوابد. نقطه ضعف این بازیگر سینما هم به گفته خودش «اصالت و محبت و شخصیت» است و اگر کسی روی این نقاط مانور بدهد بد می بیند!

 

 

(((ولی به نظر من که شبیه گوگوش نیست)))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:0  توسط هر هر خان....  | 
 

دو شعر عاشقانه از اين دو شاعر نامي كه شعرهايي عاشقانه براي هم و در جواب همديگر مينوشتند

 

 
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 
 
 
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی واست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 0:54  توسط هر هر خان....  | 

۳. . .

 

خريد شوهر


یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

پس به طبقه ی بالایی رفتند…

در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

پس به طبقه ی پنجم رفتند…

آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”
------------ --------- --------- -------

 

سه پند لقمان به پسرش


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

------------ --------- --------- -------

 

 راز خوشبختی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:

روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."

پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."

مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."

مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 0:48  توسط هر هر خان....  | 

:: گل واژه هایی که کمتر به معنای آن توجه داریم! ::

 

 

پرشین آنلاین برترین گروه اینترنتی ایرانیان | www.Persian-Group.com

پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم

ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم

بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم

پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم

روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم

تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم

محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایكاش آن را داشته باشیم

سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش

سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم

شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم

لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی كنیم آن را ایجاد کنم

سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم

زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم

زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم

آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور كنیم كه وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم

صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت" است
پس همه با هم پیش به سوی موفقیت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 0:39  توسط هر هر خان....  | 

داستان مداد

 


پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:53  توسط هر هر خان....  | 

داروخانه پروردگار

 

هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.
 
 
 
وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چها تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثلقلب هستش که اون هم قرمزه و چها تا بخش مجزا داره.تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه...
 
 
 
حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.
 
 

گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.
 
 
 

تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.
 
 
ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه. 
 
 

آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..
 
 

انجیر پر از دونه هستش باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.
 

Sweet potatoes (سیب زمینی استامبولی)شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.
 


زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.
 

 

کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.
 

 

پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:50  توسط هر هر خان....  | 

فرق بین ایرانی ها و آمریکایی ها


 
داستان طنز زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد،
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند . وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد . چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:7  توسط هر هر خان....  | 
 

World without Engineers

جهان بدون مهندسین

 


Electronics Engineers

مهندسین الکترونیک

JoinIran

Mechanical Engineers

مهندسان مکانیک
JoinIran
 

Civil Engineers 

مهندسین عمران
JoinIran
 

بقیه در ادامه مطب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:46  توسط هر هر خان....  | 

:: یادداشت های روزانه عزرائیل (طنز) ::

 

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!

یکشنبه:

امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

دوشنبه:

رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.

سه شنبه:

مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه:

خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه:

اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.

جمعه:

بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!

پرشین آنلاین برترین گروه اینترنتی ایرانیان | www.Persian-Group.com

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:59  توسط هر هر خان....  | 


برای امروز این مطلب رو تهیه کردم که میتونید
بخونید امیدوارم خوشتون بیاد .

40 عادت آدم هاي موفق
 

کرايگ هايپر؛ نويسنده، محقق، مقاله نويس، مجري راديو و تلويزيون و يک سخنران حرفه اي است. در 25 سال گذشته، او با کارهايش به عنوان يک کارشناس حرفه اي موفقيت در حوزه هاي شخصي و اجتماعي معرفي شده. هاپير يک سايت هم درباره سخنراني موثر دارد که در آن نوشته:

«من خواسته ام بخش هاي مهم کتاب هاي کمکي که تا به حال خوانده ام و تجربه هايي که در زندگي ام داشته ام را به صورت 40 نکته کليدي فشرده کنم و در اختيار ديگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتاب هايي که در سطح جهاني فروخته مي شوند و درباره خودياري هستند ممکن است براي بعضي ها قابل استفاده باشند ولي من مايلم چيزي بنويسم که براي همه مفيد واقع شود.آ» حالا اين شما و اين هم 40 توصيه کرايگ هايپر. بخوانيد و قضاوت کنيد.

 1) فرصت هايي را مي بينند و پيدا مي کنند که ديگران آنها را نمي بينند.

 2) از مشکلات درس مي گيرند، در حالي که ديگران فقط مشکلات را مي بينند.

 3) روي راه حل ها تمرکز مي کنند.

 4) هوشيارانه و روشمندانه موفقيت شان را مي سازند، در زماني که ديگران آرزو مي کنند موفقيت به سراغ شان آيد.

 5) مثل بقيه ترس هايي دارند ولي اجازه نمي دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

 6) سوالات درستي از خود مي پرسند. سوال هايي که آنها را در مسير مثبت ذهني و روحي قرار مي دهد.

 7) به ندرت از چيزي شکايت مي کنند و انرژي شان را به خاطر آن از دست نمي دهند. همه چيزي که شکايت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسير منفي بافي و بي ثمر بودن است.

 8) سرزنش نمي کنند (واقعا فايده اش چيست؟) آنها مسووليت کارهايشان و نتايج کارهايشان را تماما به عهده مي گيرند.

 9) وقتي ناچارند از ظرفيتي بيش از حد ظرفيت شان استفاده کنند هميشه راهي را براي بالا بردن ظرفيت شان پيدا مي کنند و بيشتر از ظرفيت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتري استفاده مي کنند.

 10) هميشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامي که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ريزي مي کنند و فکر مي کنند تا وقتي که کارشان را انجام مي دهند استرس کمتري داشته باشند.

 11) خودشان را با افرادي که با آنها هم فکر هستند متحد مي کنند. آنها اهميت و ارزش قسمتي از يک گروه بودن را مي دانند.

 12) بلندپرواز هستند و دوست دارند حيرت انگيز باشند. آنها هوشيارانه انتخاب مي کنند تا بهترين نوع زندگي را داشته باشند و نمي گذارند زندگي شان اتوماتيک وار سپري شود.

 13) به وضوح و دقيقا مي دانند که چه چيزي در زندگي مي خواهند و چه نمي خواهند. آنها بهترين واقعيت را دقيقا براي خودشان مجسم و طراحي مي کنند به جاي اينکه صرفا تماشاگر زندگي باشند.

 14) بيشتر از آنکه تقليد کنند، نوآوري مي کنند.

 15) در انجام کارهايشان امروز و فردا نمي کنند و زندگي شان را در انتظار رسيدن بهترين زمان براي انجام کاري از دست نمي دهند.

 16) آنها دانش آموزان مدرسه زندگي هستند و همواره براي يادگيري روي خودشان کار مي کنند. آنها از راه هاي مختلفي مثل تحصيلات آموزشگاهي، ديدن و شنيدن، پرسيدن، خواندن و تجربه کردن ياد مي گيرند.

 17) هميشه نيمه پر ليوان را مي بينند و توانايي پيدا کردن راه درست را دارند.

 18) دقيقا مي دانند که چه کاري بايد انجام دهند و زندگي شان را با از شاخه اي به شاخه اي ديگر پريدن از دست نمي دهند.

 19) ريسک هاي حساب شده اي انجام مي دهند؛ ريسک هاي مالي، احساسي و شغلي.

 20) با مشکلات و چالش هايي که برايشان پيش مي آيد سريع و تاثيرگذار روبه رو مي شوند و هيچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زير برف نمي کنند. با چالش ها روبه رو مي شوند و از آنها براي پيشرفت خودشان بهره مي برند.

 21) منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمي مانند تا آينده شان را رقم بزند. آنها بر اين باورند که با تعهد و تلاش و فعاليت، بهترين زندگي را براي خودشان مي سازند.

 22) وقتي بيشتر مردم کاري نمي کنند؛ آنها مشغول فعاليت هستند. آنها قبل از اينکه مجبور به کاري بشوند، عمل مي کنند.

 23) بيشتر از افراد معمولي روي احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتي را دارند که ما داريم ولي هيچ گاه برده احساسات شان نمي شوند.

 24) ارتباط گرهاي خوبي هستند و روي رابطه ها کار مي کنند.

 25) براي زندگي شان برنامه دارند و سعي مي کنند برنامه شان را عملي کنند. زندگي آنها از کارهاي برنامه ريزي نشده و نتايج اتفاقي عاري است.

 26) در زماني که بيشتر مردم به هر قيمتي مي خواهند از رنج کشيدن و بودن در شرايط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرايط سخت را مي فهمند.

 27) ارزش هاي زندگي شان معلوم است و زندگي شان را روي همان ارزش ها بنا مي کنند.

 28) تعادل دارند. وقتي از لحاظ مالي موفق هستند، مي دانند که پول و موفقيت مترادف نيستند. آنها مي دانند افرادي که فقط از نظر مالي در سطح مطلوبي قرار دارند، موفق نيستند. اين در حالي است که خيلي ها خيال مي کنند پول همان موفقيت است. ولي آنها دريافته اند که پول هم مثل بقيه چيزها يک وسيله است براي دستيابي به موفقيت.

 29) اهميت کنترل داشتن روي خود را درک کرده اند. آنها قوي هستند و از اينکه راهي را مي روند که کمتر کسي مي تواند برود، شاد مي شوند.

 30) از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشي از اينکه کجا زندگي مي کنند و چه دارند و چه طور به نظر مي رسند، توجهي ندارند.

 31) دست و دل باز و مهربان هستند و از اينکه به ديگران کمک مي کنند تا به خواسته هايشان برسند خوشحال مي شوند.

 32) متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالي مي پذيرند و به راحتي عذرخواهي مي کنند. آنها از توانايي هايشان خاطر جمع هستند ولي به آن مغرور نمي شوند. آنها خوشحال مي شوند که از ديگران بياموزند و از اينکه به ديگران کمک مي کنند تا خوب به نظر برسند بيشتر از کسب افتخارات شخصي شان لذت مي برند.

 33) انعطاف پذير هستند و تغيير را غنيمت مي شمارند. وقتي وضعيتي پيش مي آيد که عادت ها و آسايش روزمره شان را بر هم مي زند از آن استقبال مي کنند و با آغوش باز وضعيت جديد و ناشناس را مي پذيرند.

 34) هميشه سلامت جسماني خود شان را در وضعيت مطلوبي نگه مي دارند و مي دانند که بدنشان خانه اي است که در آن زندگي مي کنند و به همين خاطر، سلامت جسماني براي آنها خيلي مهم است.

 35) موتور بزرگ و پرقدرتي دارند. سخت کار مي کنند و تنبلي نمي کنند.

 36) هميشه منتظر بازتاب کارهايشان هستند.

 37) با افراد بدذات و غيرموجه نشست و برخاست نمي کنند.

 38) وقت شان و انرژي شان را روي وضعيت هايي که از کنترل شان خارج است صرف نمي کنند.

 39) کليد خاموش روشن دارند. مي دانند چگونه استراحت کنند و ريلکس شوند. از زندگي شان لذت مي برند و سرگرم مي شوند.

 40) آموخته هايشان را تمرين مي کنند. درباره تئوري هاي عجيب و غريب خيالبافي نمي کنند بلکه واقع بينانه زندگي مي کنند.


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:55  توسط هر هر خان....  | 
 

عشق پیرمرد

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

 

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

 

 

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

 

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :
 
                        اما من که می دانم او چه کسی است...!
                          

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:51  توسط هر هر خان....  | 

الهى نامه

 

 

- الهى! تا تو در غیب بودی من همه عیب بودم چون تو از غیب به در آمدی من از عیب به در آمدم.

 

- الهى! نه ظالمی که گویم زنهار، نه مرا بر تو حقی که گویم بیار چون در اول برداشتی در آخر فرومگذار.

 

- الهى! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشّه و مور محتاجم.

 

- الهى! اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبداللّه است از دوستان است.

 

- الهى! آمرزیدن مطیعان چه کار است؟ کرمی که همه را نرسد چه مقدار است؟

 

- الهى! چون آتش فراق داشتى، دوزخ پر آتش از چه افراشتى؟!

 

- الهى! همتی ده که شوق اطاعت افزون کند و طاعتی ده که به خشنودی تو رهنمون کند.

 

- الهى! یقین ده که در آن شک و ریا نبود و علمی که بی برق و ضیا نبود.

 

- الهى! به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست، ببخش بر آنکه او را هیچ حجّت نیست.

 

- الهى! به درگاه آمدم بنده وار، لب پُر توبه و زبان پراستغفار، خواهی به کرم عزیزدار خواهی خوار، که

 

من خجلم و شرمسار، تو خداوندی و صاحب اختیار.

 

- الهى! آنچه مرا کام است نه به اندازه ی کام است، چون کرمت عام است؛ اگر نظر کنی کار تمام است.

 

- الهى! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

 

- الهى! گدای تو به کار خود شاد است، زیرا هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است.

 

- الهى! فرمودی که در دنیا به همان چشم که در توانگران نگرید در درویشان نگرید، تو کریمی و

 

 اولی تر که در آخرت به همان چشم که در مطیعان نگری در عاصیان نگرى.

 

 

خواجه عبدالله انصارى

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:29  توسط هر هر خان....  | 
شاگرد زيرك و استاد!

 
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:20  توسط هر هر خان....  | 
 

تصاویر شینیون مو 2010



 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:18  توسط هر هر خان....  | 

 دان هرالد كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

 
بخوانيد:
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

 

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.

 اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم.... از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر .

 مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

 اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم .  ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم.. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

 

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد

 "شادى از خرد عاقل تر است"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 13:44  توسط هر هر خان....  | 

کاریکاتور/ صدقه دیجیتالی!

صندوق صدقات دیجیتالی می شود

کاریکاتور روز


 

تبليغ بستني ميهن در دبي با عكس يك زن بي‌حجاب/ تصوير

بستني ميهن براي تبليغ كالاي خود در دبي كاري انجام داده كه خلاف عرف است.

هنوز توضيحي در باره اين اقدام داده نشده است.

بستني ميهن

 

 

یکانی که درهایش رو به بالا باز می شود/عکس 

صاحب این خودروی پیکان با به کار بردن فناوری باز شدن در خودروی فراری روی پیکان،درهای خودرو را رو به بالا باز می کند.
 

پیکان
 

 

تصاویری از یک تصادف شدید


 

میوه جدید
 

این میوه به شکل توت فرنگی و با طعم آناناس می باشد .این میوه در آمریکای جنوبی بصورت خودرو می روید و 7 سال پیش توسط کشاورزان هلندی حفظ شد.
 
 
در حال حاضر در گلخانه های شیشه ای بعمل می آید که در حالت نارس سبز و سفید است و وقتی کاملا رسید،دانه های آن قرمز تیره می شود.

 

یک تصویر غم انگیز از خشکسالی

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:28  توسط هر هر خان....  | 

بانوي پيشكسوت سينما و تئاتر درگذشت

چقدر آروم و بی سر و صدا..... چرا اینجوری ؟؟؟؟؟

 

حمیده خیرآبادی (نادره) شب گذشته(30 فروردين) در سن 86 سالگي براثر كهولت سن درگذشت. وي تاكنون در بيش از 150 فيلم سينمايي بازي كرده است. مراسم خاكسپاري اين هنرمند در سكوت خبري؛ صبح امروز(31 فرودين) در بهشت زهرا برگزار شد.

به گزارش ايلنا خيرآبادي متولد 1303رشت و مادر ثريا قاسمي(بازيگر) است. وي براثر كهولت سن درگذشته است.
 
Iran Eshgh Group !
 
خيرآبادي فعاليت خود درعرصه هنررا ازسال 1326 با تئاتر فرهنگ آغاز كرد. اسامي برخي آثاري كه خيرآبادي قبل و پس از انقلاب در آنها حضور داشته است: امیر ارسلان نامدار(شاپور یاسمی - 1334)/ خروس بی محل (1340)/ عروس فرنگی (نصرت الله وحدت - 1343)/ ترانه های روستایی (1343)/ سه کار آگاه خصوصی (1344)/ الماس 33 (داریوش مهرجویی - 1346)/ ولگردها (1346)/ دنیای پرامید (1348)/ قصه شب یلدا (1349)/ علی بی غم (1349)/ رضا موتوری (مسعود کیمیایی - 1349)/ طوقی (علی حاتمی - 1349)/ دزد و پاسبان (1349)/ کاکو (شاپور قریب - 1350)/ بابا شمل (علی حاتمی - 1350)/ کافر (1351)/ شیر تو شیر (1351)/ مهدی مشکی و شلوارک داغ (1351)/ قصه شب (1352)/ اوستا کریم نوکرتیم (محمود کوشان - 1353)/ عروس پابرهنه (1353)/ ممل آمریکایی (شاپور قریب - 1353)/ مهدی فرنگی (1353)/ صلوه ظهر (1353)/ همسفر (مسعود اسداللهی - 1354)/ پاشنه طلا (نظام فاطمی - 1354)/ شاهرگ (1354)/ مادر جونم عاشق شده (1355)/ ماه عسل (فریدون گله - 1355)/ کلک نزن خوشگله (1355)/ همکلاس (1356)/ خدا قوت (عباس کسایی - 1356)/ شب آفتابی (سیروس الوند - 1356)/ پیراک (کوپال مشکوه - 1363)/ شب شکن (خسرو ملکان - 1363)/ مدرک جرم (منوچهر حقانی نسب - 1364)/ خانه ابری (اکبر خواجویی - 1365)/ اجاره نشین ها (داریوش مهرجویی - 1365)/ سایه های غم (شاپور قریب - 1366)/ هی جو (منوچهر عسگری نسب - 1367)/ زرد قناری (رخشان بنی اعتماد - 1367)/ ریحانه (علیرضا رئیسیان - 1368)/ بچه های طلاق (تهمینه میلانی - 1368)/ مادر (علی حاتمی - 1368)/ شب بیست و نهم (حمید رخشانی - 1368)/ سایه خیال (حسین دلیر - 1369)/ در آرزوی ازدواج (اصغر هاشمی - 1369)/ علی و غول جنگل (بیژن بیرنگ - مسعود رسام - 1369)/ جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده - 1369)/ بانو (داریوش مهرجویی - 1370)/ جیب برها به بهشت نمی روند (ابوالحسن داودی - 1370)/ گرگ های گرسنه (سیروس مقدم - 1370)/ یک مرد یک خرس (مسعود جعفری جوزانی - 1371)/ تماس شیطانی (حسن قلی زاده - 1371)/ عیالوار (پرویز صبری - 1371)/ مریم و می تیل (فتحعلی اویسی - 1371)/ هنرپیشه (محسن مخملباف - 1371)/ راز چشمه سرخ (علی سجادی حسینی - 1371)/ روز واقعه (شهرام اسدی - 1373)/ بازی با مرگ (حمید تمجیدی - 1373)/ کلاه قرمزی و پسر خاله (ایرج طهماسب - 1373)/ تحفه هند (محمدرضا زهتابی - 1373)/ ماه مهربان (قاسم جعفری - 1374)/ سلام به انتظار (کریم آتشی - 1374)/ مرد آفتابی (همایون اسعدیان - 1374)/ پاک باخته (غلامحسین لطفی - 1374)/ روزی که خواستگار آمد (فریال بهزاد - 1375)/ سفر به خیر (داریوش مودبیان - 1375)/ بازیگر (محمدعی سجادی - 1377)/ توکیو بدون توقف (سعید عالم زاده - 1381) و سرود تولد (علی قوی تن - 1383).
 

 
خيرآبادي درباره زندگي خودش در مصاحبه‌اي گفته است:‌ در 13 سالگی ازدواج کردم و 20 سال پیش درحالیکه یک دختر داشتم با همسرم متارکه کردم.  

وي درباره نحوه علاقه‌مندي خود به كار سينما نيز گفته است: دقیقا خاطرم نیست چه موقع، ولی سالها پیش یک کارگردان که از اقوام من بود ازمن خواهش کرد در فیلمش نقش یک مادر را بازی کنم و منهم قبول کردم واز آن پس اینکارشد حرفه من و جالب اینکه از سالها پیش که خیلی جوان بودم تا حالا من در اکثر فیلم‌هایم نقش مادر را بازی می‌کردم و هنوز هم این وضع ادامه دارد. من بدون استثنا در فیلم‌های مختلف مادر همه هنرپیشه‌های معروف و مشهوری که مردم می‌شناسند، بوده‌ام.

Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !

 

 
Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:46  توسط هر هر خان....  | 

:: نبــرد رستم و جومونگ ::

 

با اینکه جومونگ و دار و دستش دیر زمانی بود که از این مملکت رخت بربسته بودند و خبری ازشون نبود، کم و بیش می دیدیم که سی دی دی وی دی های جومونگ داره تو دست و بال یه عده جومونگیسم می چرخه. البته کسی هم مانع رونق بازار این اسطوره ی چشم بادومی ها نشد ولی از اونجا که میگن دست بالای دست بسیاره، اخیرا در خبرها آمده است که پس از پخش سریال "افسانه جومونگ" و استقبال فراوان بینندگان ایرانی (منظور همون جومونگیسم هاست) از این مجموعه خارجی (کره ای الاصل) برای مدتی پخش سریال‌های كره‌ای از تلویزیون ایران متوقف بود (خب الحمدلله) كه با پخش "امپراطوری بادها" (همون سری دوم جومونگ یا نوه جومونگ خودمون) كه ادامه سریال "افسانه جومونگ" محسوب می‌شود، (اونم با 36 قسمت) بار دیگر این روند در تلویزیون ایران از سر گرفته می‌شود (خدا بخیر کنه) یعنی جومونگیسم ها اینقدر آه و ناله کردند تا با وساطت صدا و سیما و مسئولین ذیربط شبکه 3 دوباره جناب جومونگ برگشت تا در جمعه های هر هفته شاهزاده موهیول و شاهزاده یئون و شاهزاده دو جین و تسو و یوری و هیاپ و یئو و ملكه میو و سوریو و نالگا و گوچو ، بشن مایه ی دلخوشی جومونگیسم های پرو پا قرص این مملکت ...

خب، باز هم گلی به جمال این جومونگیسم ها که اینقدر دعاشون زود مستجاب شد حتما هم که اولین قسمتش رو  (20 فروردین) دیدند و از پخش مکرر تکرارهاش هم اصلا جای نگرانی نیست!
ولی یادم افتاد که این شعر (که چه عرض کنم شاید هم معر) رو براتون بگذارم چون چیزی تو سبک و مایه های "رزم رستم و اسفندیار" سروده شده که ضمن اینکه نمیدونم شاعر باذوقش کیه ولی یاد رستم و شاهنامه رو که مطمئن نیستم، ولی اقلا خاطرات جومونگ رو دوباره زنده می کنه و علاوه بر اینکه دل تمام جومونگیسم ها رو بذوق میاره امیدوارم برای شماها هم جالب باشه ... البته آخرش کمی آنتى فمنیستیه ولی مطمئنم خانمهای محترم گروه بخاطر طنز بودن، قضیه رو زیاد جدی نمیگیرن


کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو


پرشین آنلاین برترین گروه اینترنتی ایرانیان | www.Persian-Group.com

به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 1:5  توسط هر هر خان....  | 

 

  معنی برخی کلما تی که از زن‏ها می‏شنوید:

 

Iran Eshgh Group !

یک .

خبٌ : این کلمه‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما باید خفه‏ بشوید.‏

دو .

پنج دقیقه : اگر مشغول لباس‏پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت. هرچند پنج دقیقه دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد.‏



سه.

هیچٌی : این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏به‏زنگ باشید . بحث‏هایی که با هیچی شروع می‏شوند، غالباً با خبٌ تمام می‏شوند.‏

چهار .

بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. "اگه جرئت داری" در آن مستتر است .

پنج .

آه بلند : این در حقیقت یک کلمه محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود. آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق به‏دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچٌی تلف می‏کند .


شش.

اشکال نداره : این یکی از خطرناک ‏ترین جملاتي است که زن شما ممکن است به شما بگوید. اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانی‏تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید.‏

هفت .

ممنون : از شما تشکر می‏کند. فقط بگویید خواهش می‏کنم. هیچ حرف اضافه‏ای نزنید . خیلی ممنون می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد .

هشت .

اصلاً هرچی : این ترکیب برای گفتن دهنت سرویسه یا مرده ‏شورت رو ببرن استفاده می‏شود .


نه .

نگران‏ش نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آن‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر به حالت‏ی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 20:58  توسط هر هر خان....  | 

 

کوتاه و جالب از رستورانی با منوی رومیزی لمسی! (+عکس)

 

کوتاه و جالب از رستورانی با منوی رومیزی لمسی! (+عکس)

 

مشتریان پس ازسفارش غذا می‌توانند در منو بر روی گزینه "وب کم بر روی آشپزخانه" کلیک کنند تا از بهداشتی بودن و نظافت یک آشپرخانه مطمئن و آشپزهای حرفه ای که با ظرافت غذاها را براساس ...

 
کنترل آشپز با وب کم! یک رستوران در لندن با تبدیل نمایشگرهای صفحه لمسی به میز، منوی غذاهای خود را به صورت دیجیتالی عرضه کرده و سفارش غذا را مستقیما از روی این میز نمایشگر لمسی دریافت می‌کند.
 


این رستوران که "اینامو" نام دارد در منطقه سوهو در لندن واقع شده است. در این رستوران میزها برای انتخاب و سفارش غذا مجهز به صفحه لمسی هستند و بنابراین مشتریان می‌توانند بدون نیاز به دریافت دفترچه منو و سفارش دادن غذا به گارسون مستقیما و از طریق رایانه سفارشات خود را به آشپزخانه ارسال کنند.
خوردن شام در این رستوران نه تنها برای شیفتگان فناوریهای برتر یک سرگرمی جالب است بلکه یک تجربه واقعا خاطره انگیز به شمار می رود، حتی اگر مشتری مجبور باشد برای نوشیدن یک لیوان نوشابه 27 پوند پرداخت کند!
 
مشتریان پس ازسفارش غذا می‌توانند در منو بر روی گزینه "وب کم بر روی آشپزخانه" کلیک کنند تا از بهداشتی بودن و نظافت یک آشپرخانه مطمئن و آشپزهای حرفه ای که با ظرافت غذاها را براساس سفارش مشتری طبخ می‌کنند اطمینان حاصل کنند.
 


در این رستوران از زمان سفارش غذا از طریق نمایشگر صفحه لمسی تا دریافت آن حدود 20 دقیقه زمان نیاز است. این مدت زمان برای انجام چند بازی ویدئویی بر روی میز- نمایشگر لمسی و لذت بردن از فضای متوهم رستوران کافی است.
براساس گزارش ایندیپندنت، پس از صرف غذا مشتری می تواند با ورود مجدد به منو از برنامه های اماکنی که پس از صرف شام قصد بازدید از آنها را دارد برای مثال سالنهای سینما و یا تئاتر مطلع شود و از روی میز لمسی خود تاکسی بگیرد. 
"اینامو" اولین رستوران تعاملی از این نوع در اروپا است. این رستوران روزانه میزبان 200 مشتری است
 




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 19:14  توسط هر هر خان....  | 

يك داستان بسيار جالب

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 0:3  توسط هر هر خان....  | 

در سال جدید وزنتان را کم کنید!

 

Iran Eshgh Group !

با شروع سال جدید، وزنتان را کم کنید، اگر تا به حال با انواع رژیم های مختلف نتوانستید لاغر شوید، به این 6 نکته معجزه آسا توجّه کنید:

1-     کاهش وزن با خوردن آب

شاید این جمله را بارها شنیده باشید، "نوشیدن آب برای بدن لازم است و باعث کاهش وزن می شود"، امّا براستی چقدر آن را رعایت کردید، اگر در طول روز آب لازم را به بدن خود نرسانید، بدن خود به خود، دستور ذخیره ی آب (که گاهی همراه با نمک است) را در بدن صادر می کند که به نوعی برابر است با همان چاقی!

با خوردن آب، نه تنها سموم بدن را دفع می کنید بلکه به بدن خود می فهمانید که ذخیره ی آب اضافی در نسوج و سلولهای چربی را متوقف کند. نوشیدن حدّاقل روزانه 8 لیوان آب الزامیست. اگر بتوانید ترجیحا" از آب جوشیده به همراه چند قطره لیمو مصرف کنید، درصد گردش آب را در بدن بیشتر می کنید. (از همین حالا تصمیم بگیرید، چرا که آب بهترین و ارزانترین مادّه کاهش دهنده وزن است)

2-     سوپ را در برنامه غذایی خود بگنجانید

یکی از موثرترین راههای لاغری، خوردن سوپ در وعده های غذاییست، ربطی به میزان کالری برنامه ی رژیمی ندارد، خیلی ها همان میزان کالری سوپ را در طی روز با مصرف غذاهای دیگر تأمین می کنند، امّا مهم خاصیّت خود سوپ است که به کاهش وزن و دفع چربی کمک می کند. بهتر است سوپ را در منزل با نمک کم و مواد مغذی آماده کنید و حتّی المقدور از سوپ های آماده بسته بندی شده خودداری کنید (نمک و مواد شیمیایی آنها برای بدن مضرّ است)

3-     زمان صرف وعده غذایی

مراحل و سرعت هضم در بدن برای وعده های مختلف، صبحانه، نهار و شام متفاوت است، به این صورت که اگر صبحانه ای کامل بخورید، مغز به سیستم بدن دستور می دهد تا چربیها را سوزانده و تبدیل به انرژی لازم برای فعالیّت روزانه کند، در مقابل پس از صرف شام، سرعت متابولیسم بدن کاهش و چربیها ذخیره می شوند، بنابراین حتماً سعی کنید قبل از ساعت 7 بعد از ظهر شام بخورید.

4-     مقدار یک وعده غذایی را کوچکتر ولی به دفعات بخورید

مقدار حجم کالری مصرفی روزانه خود را در 5 وعده تقسیم کنید. با این روش بدن شما هیچ وقت آنقدر گرسنه نیست که یکدفعه حجم زیادی غذا بخواهد یا پست سرهم میان وعده بخورید. به عنوان میان وعده از آجیل های خام و کم چربی مصرف کنید، مثل، بادام، تخمه کدو، آلو خشک، سیب و ...این مواد به دلیل فیبر موجود و دیرهضمی آن سبب می شوند بیشتر سیر بمانید و طرف تنقّلات مضرّی مثل چیپس، پفک و ... که حاوی کالری بالایی هستند، نروید.

5-     در برنامه رژیم خود، تعادل را رعایت کنید.

متأسفانه امروزه، بیشتر رژیم ها یا از کالری خیلی کمی برخوردارند یا عاری از مواد مغذّی برای بدن هستند که این خود موجب عواقبی چون اختلال در متابولیسم بدن و سوزاندن چربی می شود. در نهایت به همین دلیل، وزن آنقدر که انتظار داریم کم نمی شود و موجب افسردگی و عدم اعتماد به نفس ما برای ادامه ی آن می شود.

یک رژیم غذایی باید حاوی، مقدار پروتئین لازم، کربوهیدراتها، غلّات، بنشن، سبزیجات و میوه ها باشد. به جای برنج و ماکارانی می توانید از برنج سبوس دار، گندم و جو سبوس مصرف کرد.

از سبزیجات سبز رنگ که دارای کلروفیل بیشتری هستند مصرف کنید، مثل، بروکلی، اسفناج، کلم، کاهو و مارچوبه. مصرف آبنبات، شکلات، شکر و قند را در رژیم خود به حدّاقل برسانید. قند اضافه همیشه در بدن به چربی تبدیل می شود. به جای سرخ کردنی و غذاهای چرب، مصرف لبنیات را افزایش دهید، چرا که به دلیل چربیهای اشباع شده موجود برای بدن مفید می باشند.

6-     پیاده روی کنید

پیاده روی همواره موثرترین راه لاغری و کاهش وزن است. فعالیّت جسمی ناشی از پیاده روی با سرعتی نرمال، سبب تنظیم و افزایش متابلولیسم بدن و در نتیجه سوزاندن چربی اضافه می شود. به جای آسانسور از پلّه استفاده کنید. سعی کنید حدّاقل روزی 30دقیقه(ترجیحاً صبح زود) پیاده روی کنید.

این پیاده روی را در محیطی خارج از خانه یا محلّ کار خود انجام دهید. مثل پارک یا باشگاه ورزشی.

با رعایت نکات فوق، کاهش وزن، سلامتی و عمری دراز را تجربه کنید.

 

منبع : مردمان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 1:4  توسط هر هر خان....  |